تبلیغات
بهار تهران - عشق عمومی

عشق عمومی


                         

اشک رازیست

 لبخند رازیست

 عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود


قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم مرا فریاد کن


...درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم


نامت را به من بگو

 دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های ترا دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند


دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم


بسان ابر که با توفان

بسان علف با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست            احمد شاملو

----------------------------------------------------------------------
روزگار غریبیست نازنین!

دهقان فداکار پیروذلیل شده!
چوپان دروغگو عزیز شده!
شنگول ومنگول گرگ شدن!
کوکب حوصله مهمون رو نداره!
کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه!
روباهه و کلاغه دستشون تو یه کاسه است!
حسنک گوسفنداشو ول کرده آبدارچی شده!
آرش کمانگیر معتاد شده!
شیرین  خسرو و فرهاد رو پیچونده با دوست پسرش رفته اسکی!
رستم اسبشو داده موتور گرفته با اسفندیار کیف میزنن!
روزگار غریبیست نازنین!

بت ها شکستنی بودند و باور ها ماندگار چه ساده بود "ابراهیم"                                     نیچه

عمردر گند بسر نتوان برد  "عقاب" شعری از پرویز خانلری

گشت غمناك دل و جان عقاب                                              
چو ازو دور شد ایام شباب

دید كش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی كشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی نا چار كند
دارویی جوید و در كار كند

صبحگاهی ز پی چاره ی كار
گشت برباد سبك سیر سوار


گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب

دید كش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی كشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی نا چار كند
دارویی جوید و در كار كند

صبحگاهی ز پی چاره ی كار
گشت برباد سبك سیر سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان

كبك ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه كرد و رمید
دشت را خط غباری بكشید

لیك صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر
زنده را فارغ و آزاد گذاشت

صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صیاد نبود

آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغكی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها ا زكف طفان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده

سا له ها زیسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ و را دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت كه : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلی دارم اگر بگشایی
بكنم آن چه تو می فرمایی ››

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا كه هستیم هوا خواه تو ییم

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟

دل ، چو در خدمت توشاد كنم
ننگم آید كه ز جان یاد كنم ››

این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش

كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون
از نیاز است چنین زار و زبون

لیك نا گه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود

دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترك جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب

راست است این كه مرا تیز پر است
لیك پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه ا زعمر ،‌دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شه پر و این شوكت و جاه
عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت

لیك هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت بامن فرمود
كاین همان زاغ پلید است كه بود

عمر من نیز به یغما رفته است
یك گل از صد گل تو نشكفته است

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد كن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست
رگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر ا زاین همه پرواز چه سود ؟

پدر من كه پس ا زسیصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر

بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نر سانند گزند

هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر
باد را بیش گزند ست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آیت مرگ بود ، پیك هلاك

ما از آن ، سال بسی یافته ایم
كز بلندی ،‌رخ برتافته ایم

زاغ را میل كند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاك مجوی

ناودان ، جایگهی سخت نكوست
به از آن كنج حیاط و لب جوست

من كه صد نكته ی نیكو دانم
راه هر بر زن و هر كو دانم

خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››

****

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و كوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه

گفت : ‹‹ خوانی كه چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست

می كنم شكر كه درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند

****

عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر

ابر رادیده به زیر پر خویش
حیوان راهمه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر

سینه ی كبك و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او

اینك افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست

آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست ا ز جا
گفت : كه ‹‹ ای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلكم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››

****

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد

لحظه‎ یی چند بر این لوح كبود
نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود


دیدگاه ها : نظرات